تبليغاتX
ساقی شعر

ساقی شعر

ادبی

دو مرغ عشق به من خيره ماده اند -چرا؟

خيال نيست, که حس کرده اند جاي ترا -

 

که خالي است کنار م و بباورشان

سوال مانده که آيا منم برابرشان؟

 

شکسته , خسته, نشسته, و دود قليان اش

کشيده هاله اي از وهم روي چشمان اش؟

 

دو مرغ عشق از آدمي نمي دانند

به جاي حال من از حال خويش مي خوانند :

           

من و تو تا نفس باشه من و تو

من و تو تا قفس باشه من و تو

من و تو حرفمون حرف هوس نيست

من و تو از هوس باشه من و تو

 

نُکي به چَه چَه همخوان خويش تُک مي زد

لبي به قُلقُل قليان خويش پک مي زد

 

خلاصه اين که در آن جاي گمشده در دود

چقدر جاي تو و جاي شعر خالي بود

 

 

 

+نوشته شده در 86/04/21ساعت0:8توسط باران | |

مي دانستم :

درشصت  و سه سالگي هم

عاشقانه هايم

بيست ساله ها را حسود مي کند

 

قول داده ام فرزند خلفي باشم

هابيلم يا قابيل؟ نمي دانم

- شاعرم

 

بازجويم پرسيد:

سياسي هستي؟

 

عاشقانه اي برايش خواندم

گفت: بنويس و امضايش کن

نوشتم و امضايش نکردم

 

گفت: امضايش مي کردي

آزادت مي کردم

 

خنديدم که:

نمي دانستم در شصت و سه سالگي

عاشقانه هايم

سنگ را هم نرم خواهد کرد.

 

بهمني / چتر براي چه؟ خيال که خيس نمي شود/چاپ 86

+نوشته شده در 86/04/17ساعت21:8توسط باران | |

مردي تصميم گرفت به ديدار زاهدي برود که مي گفتند نه چندان دور از صومعه ي اسکتا      مي زيد. پس از مدتي سرگرداني بي هدف در صحرا, سرانجام راهب را يافت و گفت: مي خواهم نخستين گامم را در طريق روح بدانم .

 

زاهد مرد را به کنار چاه کوچکي برد و از او خواست بازتاب چهره ي خودش را در آب بنگرد.مرد کوشيد چنين کند, اما در همان هنگام, زاهد ريگ هايي به درون آب پرتاب مي کرد و به آب موج مي انداخت.

 

مرد گفت: اگر شما همين طور ريگ در آب بيندازد که نمي توان چهره ام را در آب ببينم.

راهب گفت: درست همان طور که آدم نمي تواند چهره ي خودش را در آب هاي مواج ببيند, جست وجوي خداوند با ذهني نگران اين جست و جو هم ناممکن است. اين نخستين گام است. مکتوب/پائولوکوئليو

 

+نوشته شده در 86/04/07ساعت23:38توسط باران | |