تبليغاتX
ساقی شعر

ساقی شعر

ادبی

 دردي عظيم دردي ست
 با خويشتن نشستن
 در خويشتن شكستن


وقتي به كوچه باغ
 مي برد بوي دلكش ريحان را
 بر بالهاي خسته خود باد
 گويي كه بوي زلف تو را مي داد


وقتي كه گام سحر رباي تو
وز پله هاي وهم سحرگاهي
گرم فرار بود
 در چشمهاي من
ابر بهار بود


برگرد
 در اين غروب سخت پر از درد
 محبوب من به بدرقه من
 برگرد 
 

+نوشته شده در 85/03/29ساعت20:22توسط باران | |

ماندم به خماري كه شراب تو بجوشد
 پس مست شود در خم و از خود بخروشد 


 آنگه دو سه پيمانه از آن مي كه تو داري
 با من به بهايي كه تو داني بفروشد

 
مستم نتوانست كند غير تو بگذار
 صد باده به جوش آيد و صد بار بكوشد


 وقتي كه تو باشي خم و خمخانه تهي نيست
 بايست دعا كرد كه سرچشمه نخوشد


مستي نبود غايت تأثير تو بايد
 ديوانه شود هر كه شراب تو بنوشيد


 مستوري و مست تو به يك جامه نگنجد
عريان شود از خويش تو را هر كه بپوشد


خاموش پر از نعره ي مستانه ي من ! كو
 از جنس تو گوشي كه سروش تو نيوشد ؟

 
تو ماده ي آماده دوشيدني اما
 كو شيردلي تا كه شراب از تو بدوشد ؟ 

 حسین منزوی

+نوشته شده در 85/03/09ساعت20:27توسط باران | |