تبليغاتX
ساقی شعر

ساقی شعر

ادبی

از باغ مي برند  چراغاني ات کنند
تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند


يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند
اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند


يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

+نوشته شده در 85/02/19ساعت19:55توسط باران | |

با اين مرام تلخ غزل بي نتيجه است

تبديل زهر هم به عسل بي نتيجه است



هر قدر هم قدم بگذاري نمي رسي

اين راه تا غروب ازل بي نتيجه است



مردانگي به حرف به کرسي نشاندن است

اي جنگجوي خسته عمل بي نتيجه است



شمشير سر شکافته ات را غلاف کن

صفين و نهروان و جمل بي نتيجه است



بتها غرور حکم خدا را شکسته اند

ديگر تبر زدن به هبل بي نتيجه است

+نوشته شده در 85/02/07ساعت20:15توسط باران | |

امشب براي درد من درمان بياور

برگرد خوب من به من ايمان بياور

 

چندي ست در خود يک نفر گم کرده دارم

راهي به سمت غربت انسان بياور

 

وقتي که بغض پنجره پايان ندارد

سهم سکوت گريه را طوفان بياور

 

بگذار يک شب پر ز احساس تو باشم

خشکيده ايمانم ، نمي باران بياور

 

بنويس، تنهائي ما قانون دنياست

بانو،به تنها ئيمان ايمان بياور

+نوشته شده در 85/02/07ساعت20:7توسط باران | |

دیر آمدی​ای نگار سرمستبر آتش عشقت آب تدبیراز روی تو سر نمی​توان تافتاز پیش تو راه رفتنم نیستسودای لب شکردهانانای سرو بلند بوستانیبیچاره کسی که از تو ببریدچشمت به کرشمه خون من ریختسعدی ز کمند خوبرویانور سر ننهی در آستانش زودت ندهیم دامن از دستچندان که زدیم بازننشستوز روی تو در نمی​توان بستچون ماهی اوفتاده در شستبس توبه صالحان که بشکستدر پیش درخت قامتت پستآسوده تنی که با تو پیوستوز قتل خطا چه غم خورد مستتا جان داری نمی​توان جستدیگر چه کنی دری دگر هست

+نوشته شده در 85/02/02ساعت20:52توسط باران | |