تبليغاتX
ساقی شعر

ساقی شعر

ادبی

پشت درياها

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
 كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
 همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند 

 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود 

 
  شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
 كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند


دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
 كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است 
 
پشت دريا ها شهري است
 قايقي بايد ساخت 

به یادش که به آنسوی دریا ها رفت رو به آن وسعت بی واژه که همواره صدایش    می کرد . اول  اردیبهشت سالروز حرکت اوست

+نوشته شده در 85/01/29ساعت20:28توسط باران | |

برای آخرین بار

برای آخرین بار خدا کنه بباره

تو این شب کویری یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار

بگو بگو که هستی برای آخرین بار

 

وقتی دوری تنهاییم نزدیکه

قلبم بی تو میترسه تاریکه

 

چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن

عمرمو بردن اما یه لحظه برنگشتن

تو چشم من نگاه کن منو به گریه نسپار

حالا که با تو هستم برای اولین بار

برای آخرین بار ...

ترانه سرا: دکتر افشین یداللهی

+نوشته شده در 85/01/24ساعت20:52توسط باران | |

 مه پرواز كنان آمده ام 
 نرم زي بام جهان آمده ام


 باده در جام سحر ريخته ام
 مست آن رطل گران آمده ام


 پاي بر فرق شبان كوفته ام
 تا ز خورشيد نشان آمده ام


 موج آتشكده سبز نياز
 موج رقص كنان آمده ام


 دشت خنياگر خورشيد سرود
 دشت را چنگ و چغان آمده ام


 بوسه بر آتش عصيان زده ام
 ديده را شعله فشان آمده ام


 يك جهان خشم كنان آمده است ؟
 صد جهان خشم كنان آمده ام 

م. آزاد

+نوشته شده در 85/01/24ساعت20:32توسط باران | |

 

اصطلاحا آن‌چه که به نام موسیقی سنتی در زبان امروز ما و اهل موسیقی رایج است، مجموعه‌ای‌ست از گوشه‌ها و دستگاه‌ها، نغمه‌ها و آوازهایی که زنده‌یاد میرزاعبدالله جمع‌آوری کرده و آن، چیزهایی‌ست که در تهران نواخته می‌شده. والا موسیقی ایران بزرگ، مجموعه‌ای‌ست از آن‌چه که ما امروز موسیقی سنتی یا ردیف می‌نامیم، به اضافه‌ی موسیقی‌های محلی و مقامی همه‌ی شهرها و روستاهای ایران بزرگ.
ایرانی که در عرصه‌ی نقشه‌ی فرهنگی، مدنظر است یعنی سرزمینی که همه‌ی پارسی‌گویان در آن‌جا‌ها زندگی می‌کنند و دارای موسیقی و فرهنگ مشترکی هستند. به هر حال بخشی از این موسیقی در تهران رایج بوده که مرحوم میرزاعبدالله آن‌ها را جمع‌آوری کرده‌اند.
آوازهای ایرانی از سه قسمت تشکیل شده‌اند: یکی دستگاه، دیگری نغمه و آن یکی گوشه. اگر موسیقی ایران را مملکتی تصور کنیم، دستگاه را استان، نغمه را شهر و گوشه را به خانه می‌توان تعبیر نمود. آوازهای بزرگ را دستگاه می‌نامند و معمولا موسیقی ایران را شامل هفت دستگاه و پنج آواز می‌دانند. دستگاه‌ها از این قرار: ماهور، همایون، سه‌گاه، چهارگاه، شور، نوا، راست‌پنجگاه. (این طبقه‌بندی چهل پنجاه سالی‌ست که متداول گردیده و امروز هم متداول است.) و پنج آواز: ابوعطا، بیات ترک، افشاری، دشتی که از متعلقات دستگاه شور هستند و آواز اصفهان که بعضی آن‌را جزء شور و برخی از متعلقات همایون دانسته‌اند.
باید گفت که هر کدام این دستگاه‌ها دارای لحن و شخصیتی خاص است و تسلط برآن‌ها و درک هر کدام، از راه سماع سهل‌ترست.
در این مجال کوتاه اشاره‌ای بر شخصیت و رمز و راز نهفته در دستگاه نوا خواهیم داشت.

گوشه‌های مهم دستگاه نوا:

نوا گام مستقلی ندارد.(1) یعنی عین گام شور است و سابقا آن‌را جزء شور محسوب می‌کرده‌اند. گوشه‌های این دستگاه هر کدام به واسطه‌ی شخصیت آهنگ و وزن شناخته می‌شوند. یکی از مهمترین گوشه‌های نوا گَوِِِِشت(گواشت) هست که سبب تغییر درجات گام نوا می‌شود و همچنین باعث تمایز بیشتر این دستگاه با شور خواهد شد. دیگر از گوشه‌های مهم نوا، نهفت است که در آن تغییری به گام نوا داده نمی‌شود.
دیگر از گوشه‌های مهم نوا، عراق است که در آواز افشاری هم استعمال می‌شود و از گوشه‌های مهم ماهور هم هست. سایر گوشه‌های شور ممکن است در نوا به کار رود ولی گوشه‌های مهم نوا همان‌هایی‌ست که ذکر شد.
نوا مقامی‌ست که تنها درموسیقی سنتی نواخته می‌شود.

شخصیت این دستگاه:

نوا آوازی‌ست با طمأنینه و با وقار و نصیحت‌آمیز، که با آهنگی ملایم و متوسط و نه چندان فرح‌بخش و نه زیاد دردناک و محزون بیان احساسات می‌کند. در موقع خستگی و فراغت شنیدن آواز نوا بسیار مطبوع است و معمولا آن‌را آواز خراب گفته و در گذشته، آخر مجالس انس و طرب می‌نواخته‌اند.
در حقیقت نوا ناصحی‌ست صبور و با تجربه که با بیانی شگفت‌انگیز، ماهرانه نصایح خود را به مستمعین می‌دهد. به خصوص اگر اشعار مناسبی چون اشعار عارفانه‌ی حافظ، برای خواندن نوا انتخاب شود، مخصوصا در ناحیه‌ی بم با آوازی پخته و گرم تأثیری عجیب دارد و مستمع را بی‌اختیار مطیع خواهد کرد.
نوا در حالی‌که پند صبوری می‌دهد در پرده از تألمات زندگانی هم شکوه می‌کند. منتهی شکایت این دستگاه مانند دشتی و سه‌گاه پر از فغان و نالان نیست و غم اندوه را در حالی مستور و پنهان بیان می‌کند. نوا هم مانند شور نمونه‌ی کاملی‌ست از احساسات عالی فیلسوفانه و صوفیانه و عارفانه‌ی اهالی مشرق زمین و نماینده‌ای‌ست از حالات و کیفیات عرفا و فلاسفه و کسانیکه به خوبی مزه‌ی تجربیات زندگی را چشیده‌اند.

توضیحات:

1- هر دستگاه گامی متفاوت با دیگر دستگاه‌ها دارد. در تعریف گام باید گفت گام عبارت است از تعدادی اصوات پی‌در‌پی(نت) که با فاصله‌های معین و حساب شده به دنبال هم قرا می‌گیرند و آخرین نت گام، هنگام بالایی نت اول باشد. یعنی نت آخر، دقیقا تکرار همان نت اول باشد در فرکانسی متفاوت.

+نوشته شده در 85/01/24ساعت20:30توسط باران | |

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب  ناب  گویید  مرا

خواهید به روز حشر یابید  مرا

از خاک  در میکده  جوييد  مرا 

 

می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم  تـو کابين  مـن  است

 

+نوشته شده در 85/01/16ساعت22:15توسط باران | |

به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-

و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.

پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -

و ما همچنان
 دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...

+نوشته شده در 85/01/11ساعت19:50توسط باران | |

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 

گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 

پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود

 

مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 

وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 

عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

+نوشته شده در 85/01/08ساعت12:15توسط باران | |