تبليغاتX
ساقی شعر

ساقی شعر

ادبی

قمري به لانه
 باد مرده
سر شاخه ها ساكت
 من از صبح دومين سه شنبه ي اسفند
مي دانستم
 يكي از ميان ما
مسافر مه آلود همين امسال بي ناموس است
هي دست فروش دوره گرد
 ببين لا به لاي خرت و پرت هاي كهنه ات
 پيراهن سياه نداري ؟

+نوشته شده در 84/10/26ساعت20:16توسط باران | |

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب

بديناسن خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب

تبي اين کاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه

چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب

تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب

 مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست

 چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب

 چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو

كه اين يخ كرده را از بيكسي ها مي كنم هرشب

تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب

 حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب

دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش

 چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب

كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟

كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

+نوشته شده در 84/10/19ساعت17:52توسط باران | |

گاهي چنان بدم كه مبادا ببينيم
حتي اگر به ديده رويا ببينيم

من صورتم كه به صورت شعرم شبيه نيس
بر اين گمان مباش كه زيبا ببينم


شاعر شنيدني ست ولي ميل توست
 آماده اي كه بشنوي ام يا ببينيم
 

اين واژه ها صراحت تنهايي من اند
 با اين همه مخواه كه تنها ببينيم
 

مبهوت مي شوي اگر از روزن ات شبي 
بي خويش در سماع غزل ها ببينيم
 

يك قطره ام و گاه چنان موج مي زنم

در خود كه ناگزيري دريا ببينيم

شب هاي شعر خواني من بي فروغ نيست
 اما تو با چراغ بيا تا ببينيم 

استاد بهمنی

+نوشته شده در 84/10/17ساعت18:58توسط باران | |

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو


در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود 
 اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو


تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من 
 مي خواستم كه گم بشوم در حسار تو


احساس مي كنم كه جدايم نموده اند 
 همچون شهاب سوخته اي از مدار تو


آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو 
 

اين سوت آخر است و غريبانه مي رود 
 تنهاترين مسافر تو از ديار تو

هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو

 استاد بهمنی

+نوشته شده در 84/10/05ساعت20:43توسط باران | |

شب فرو مي افتاد

به درون آمدم و پنجره ها رابستم

باد با شاخه در آويخته بود 

 من در اين خانه تنها تنها

غم عالم به دلم ريخته بود 

 ناگهان حس كردم

كه كسي  

آنجا بيرون در باغ

در پس پنجره ام مي گريد

صبحگاهان شبنم 

مي چكيد از گل سيب

 

+نوشته شده در 84/10/03ساعت19:33توسط باران | |