تبليغاتX
ساقی شعر

ساقی شعر

ادبی

بانوی اساطیر غزل های من اینست
 صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست
 گفتم که سرانجام به دریا بزنم دل
 هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست
من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل
 آسودگی ام نیست که معنای من اینست
 هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست
 صاحبنظرم علم مرایای من اینست
 گیرم که بهشتم به نمازی ندهد دست
 قد قامتی افراز که طوبای من اینست
همراه تو تا نابترین آب رسیدن
 همواره عطشناکی رؤیای من اینست
 من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت
نایاب ترین فصل تماشای من اینست
 دیوانه به سودای پری از تو کبوتر
 از قاف فرود آمده عنقای من اینست
 خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار
 امروز بجشوند که سودای من اینست
 دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم
 کولاکم و برفم همه فردای من اینست

حسین منزوی

+نوشته شده در 88/09/17ساعت1:41توسط باران | |

فتاده تخته سنگ آن سوي تر ، انگار كوهي بود

و ما اين سو نشسته ، خسته انبوهي،

زن و مرد و جوان و پير،

همه با يكدگر پيوسته ، ليك از پاي

و با زنجير.

اگر دل مي كشيدت سوي دل خواهي،

به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آن جا كه رخصت بود.

تا زنجير

ندانستيم

ندايي بود در روياي خوف و خستگي هامان

وبا آوايي از جايي، كجا ؟ هرگز نپرسيديم

چنين مي گفت:

-"فتاده تخته سنگ آن سوي ، وز پيشينيان پيري

بر اورازي نوشته است، هر كس طاق هر كس جفت...”

چنين مي گفت چندين بار

صدا، و انگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي

مي خفت

و ما چيزي نمي گفتيم

و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود

و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي

و حتا در نگه مان نيز خاموشي

و تخته سنگ آن سو فتاده بود

شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد

و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد

يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگين تر از ما بود

لعنت كرد گوشش را و نالان گفت:" بايد رفت"

و ما با خستگي گفتيم:"لعنت بيش باد

گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت

و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آن جا بود

يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آن گه خواند

"كسي راز مرا داند

كه از اين رو به آن رويم بگرداند"

و ما با لذتي بيگانه اين راز غبار آلود را

مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم

و شب شط جليلي بود

يكي از ما كه زنجيرش سبك تر بود

به جهد ما درودي گفت و بالا رفت

خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

( وما بي تاب )

لبش را با زبان تر كرد( وما نيز آن چنان كرديم)

و ساكت ماند

نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند

دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود نا پيداي دوري ، ما خروشيديم

-" بخوان !". او همچنان خاموش

-" براي ما بخوان!"خيره به ما ساكت نگا مي كرد

پس از لختي

در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد

فرود آمد گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد

نشانديمش

به دست ما و دست خويش لعنت كرد

" چه خواندي ، هان؟"

مكيد آب دهانش را و گفت آرام:

نوشته بود

همان،

"كسي راز مرا داند

كه از اين رو به آن رويم بگرداند."

نشستيم

و

به مهتاب وشب روشن نگه كرديم

وشب شط عليلي بود

م. امید

 

+نوشته شده در 88/08/29ساعت0:59توسط باران | |

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
به سنگ فرش تو این خون تازه باد حلال


مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام مناست در همه حال


قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال


تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست که تکرار می شود هر سال


ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال


مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال


خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت ‚ یا کال ؟


اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال


بیا عبور کن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال


ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام
کدام قله نشین را نکرده ام پامال


تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بالهای خیال

+نوشته شده در 88/08/24ساعت0:34توسط باران | |

بنام دل بنام شاهد و می                   بنام تار و تنبور و دف و نی

بنام عاشقان لاابالی                       بنام همنشینان خیالی

بنام دست های جام بردار                 بنام عاشقان رفت بر دار

بنام مجلس بزم شبانه                     بنام سرور این آشیانه

خوشا جامی که مولا در کفم داد          به دستی نی به دیگر او دفم داد

خوشا رقصان درآیم من به کویش         ببوسم دست و رخسار نکویش

خوشا با نام مولا باده خوردن             چو درویشان عاشق جان سپردن

به حق باده نوشان می حلال است         که مستی افتخاری بی زوال است

به دور اولم ساقی " ولی " بود          ولی دیدم که ذکر او علی بود

میلاد بزرگ مرد میدان جوان مردی و مهربانی مبارک.

+نوشته شده در 88/04/15ساعت2:7توسط باران | |

(1)

من و تو آدم و حوا نبودیم

جدا از مردم دنیا نبودیم

من و تو با همین مردم نشستیم

ولی انگار با اینها نبودیم

(2)

من و تو تا نفس باشد من وتو

من و تو در قفس باشد من و تو

من و تو حرفمان حرف هوس نیست

اگر هم هوس باشد من و تو

(3)

من و تو ای من و تو جاودانه

برای لحظه های شاعرانه

زما باید دوباره جان بگیرد

غرور شعرهای عاشقانه

(4)

من و تو نیمه ای از روحمان کم

دو تنها و دوسرگردان عالم

غریبی بیشتر از اینکه یک عمر

من و تو زندگی کردیم بی هم

بهمنی

+نوشته شده در 88/03/15ساعت1:45توسط باران | |

برهنگی : ویژگی هنری که بیش از همه آدم های چشم چران را دمغ می کند.

 

بعید : روزی که فضیلت بیش از ثروت مورد نیاز باشد.

 

بیکار : مزرعه ی نمونه ای که شیطان در آنجا بذر گناهان جدید را آزمایش می کند و به رشد گناهان مرتکب نشده کمک می رساند.

 

پدر روحانی : پدری که عهد کرده شوهر نشود.

 

پزشک قلابی : قاتل بدون جواز

 

جهیزیه: کِرمی که برای صید شوهر به قلاب ازدواج می بندند.

 

خداشناس: آنکه به خدا ایمان دارد و در همان حال پرستش شیطان را برای خود محفوظ می دارد.

 

خود: مهمترین شخص عالم، رجوع کنید به ما

 

دارو فروش : هم دست پزشک، ولی نعمت مأمور کفن و دفن و آذوقه رسان جک و جانورهایِ قبر.

 

پیمان زناشویی : نوعی مجازات کیفری متداول را گویند: زندان با اعمال شاقه و یا به عبارتی به یوغ بسته شدن دو نادان به دست کشیش.

 

ژیگول: شخصی که بی نظیر بودن افکارش را ناشی از شایستگی های ذاتی خود می داند و عجیب و غریب بودن خود را با لباس هایش به رخ می کشد.

فرهنگ شیطان/ آبروز بیرس

 

+نوشته شده در 87/07/24ساعت16:48توسط باران | |

آرامگاه :آخرین و مضحک ترین حماقت پولداران

آزادی :گرانبها ترین دارایی های خیال آدمی

 

آشنا :کسی که شناخت ما از او آن قدر هست که می توانیم از او قرض بگیرم اما آن قدر نیست که به او قرض بدهیم.

 

آینده بینی :شب قبل از ازدواج شیطان را به خواب دیدن

 

آینده نگر:کسی که می کارد تا دیگران بخورند.

 

اخبار : گزارش کامل کلیه ی آدم کشی ها، اغتشاش ها و دیگر جنایات هولناک که در گوشه و گنار جهان اتفاق می افتد و سازمان های خبری هر روزه آن ر به جهت اصلاح جهان پخش می کند.

 

استثنا: چیزی که به خود اجازه می دهد حساب خود را از سایر اعضای یک طبقه جدا کند،مثل مردی درستکار و زنی راستگو

 

اشتیاق:خصلت بارز عشق بدون شناخت

 

امتیاز: حق برخورداری از نفس کشیدن بدون پرداخت رشوه ی قبلی

بدوی :قومی که عقیده دارند « صداقت بهترین سیاست است».

 

فرهنگ شیطان/ آبروز بیرس

 

+نوشته شده در 87/07/23ساعت20:54توسط باران | |

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آماده ام تا تو بسوزانیم

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا بازکن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

محمدعلی بهمنی / از کتاب غزل

+نوشته شده در 87/04/14ساعت0:34توسط باران | |

من نیستم درین پیرهن

تویی تو

که فرود آمده ای بر دریاچه

و آب را بی تاب کرده ای

 

تو نیستی درین پیرهن

منم من

که عبور کرده ام از در

و ماه را در آب دیده ام

عمران صلاحی

+نوشته شده در 86/12/08ساعت16:20توسط باران | |

بوی کافور گرفتم نفحاتی بفرست

با توام عشق! گلابانه حیاتی بفرست

هرچه از خاک سرودم به سماعم نکشاند

هم از افلاک برایم کلماتی بفرست

ذات و ذرات من ای دشت! عطش زاده توست

نیل اگر هم عطشم نیست فراتی بفرست

شوقم از مصلحتت، موهبتی خواستن است

لایق نور نبودم،ظلماتی بفرست

در غزل قافیه تا هست، تمنا باقی ست

تا از این بیش نخواهم، صلواتی بفرست

+نوشته شده در 86/11/24ساعت21:45توسط باران | |